کاش می شد برگردم به بازار زرگری رشت ، از بین آنهمه صورت ، آن صورتِ عبوس را که با نگرانی به حلقه ها نگاه می کرد بگذرانم از آنهمه آتش، بگویم: بپر. بعد به جلو برگردم به دفترخانه، روی دو چهره - یکی منتظر، یکی بی لبخند - در آینه بگویم : هاه ه ه و گوش بدهم به آواز بهارنارنج ها در شیراز که ببینم امسال اسم مرا هم می برند یا نه ...
ورق ها را شانه ای بر بزنم، اتفاقی نیفتد، بگویم : لعنت به این دست . توتون ادونچرAdvanture روی بخاری بگذارم و اینور و آنور کنم ش به خاطر عطرش. برگردم به زاهدان ، بوی خشکش من ِشمالی را زده کند و فکر کنم که هنوز سال ها روبرویم دارم. بروم حاجی آبادِ1 رشت ، درِ خانه ی دوستی را که از من بزرگ تر بود اما از من بزرگ تر هم بود بزنم و بپرسم حالا باید چه کنم؟ ها کنم؟ بگوید: خواب 30 سالگی دیده ای نترس، این آب را بخور دوباره بشمار و بخواب. بروم با دوست هایم قدم بزنم یکی بگوید روحیه ی ما را هم خراب می کنی و من ندانم چه بگویم. بروم سرخ ِ بنده1 دوستم را بردارم راه برویم، راهها را دوباره و آخرش ندانیم چه کنیم برویم رو به قبر خوارامام2 بنشینیم. اتفاقی بر بخورم به اصیل ترین راه رفتن دنیا در خیابان شیک و ندانم که در سالهای بعد فکر خواهم کرد که این کفش ها را خواب دیده ام
ما کدام ها را خواب می بینیم؟ خواب های دیروز یا خواب های امروز را؟ یعنی امکان دارد یک روز بیاید که من باز با تعجب بپرسم : این ها را من نوشته ام ؟و فکر کنم که اینها خاطرت کس دیگری است؟ و دلم نخواهد برگردم و ها هایم را پاک کنم؟ که توی آوازهای اردیبهشت، از بین آنهمه نارنج یکی صدایم کرده باشد و گفته باشم: ها ؟
1- نام محله ای قدیمی در رشت
2- بقعه ای در رشت ( بقعه ی خواهر امام )

