تبليغاتX
افت و شعر و خیز

افت و شعر و خیز

کاش می شد برگردم به بازار زرگری رشت ، از بین آنهمه صورت ، آن صورتِ عبوس را که با نگرانی به حلقه ها نگاه می کرد بگذرانم از آنهمه آتش، بگویم: بپر. بعد به جلو برگردم به دفترخانه، روی دو چهره - یکی منتظر، یکی بی لبخند - در آینه بگویم : هاه ه ه  و گوش بدهم به آواز بهارنارنج ها در شیراز که ببینم امسال اسم مرا هم می برند یا نه ...

 ورق ها را شانه ای بر بزنم، اتفاقی نیفتد، بگویم : لعنت به این دست . توتون ادونچرAdvanture روی بخاری بگذارم و اینور و آنور کنم ش به خاطر عطرش. برگردم به زاهدان ، بوی خشکش من ِشمالی را زده کند و فکر کنم که هنوز سال ها روبرویم دارم. بروم حاجی آبادِ1 رشت ، درِ خانه ی دوستی را که از من بزرگ تر بود اما از من بزرگ تر هم بود بزنم و بپرسم حالا باید چه کنم؟ ها کنم؟ بگوید: خواب 30 سالگی دیده ای نترس، این آب را بخور دوباره بشمار و بخواب. بروم با دوست هایم قدم بزنم یکی بگوید روحیه ی ما را هم خراب می کنی و من ندانم چه بگویم. بروم سرخ ِ بنده1 دوستم را بردارم راه برویم، راهها را دوباره و آخرش ندانیم چه کنیم برویم رو به قبر خوارامام2 بنشینیم. اتفاقی بر بخورم به اصیل ترین راه رفتن دنیا در خیابان شیک و ندانم که در سالهای بعد فکر خواهم کرد که این کفش ها را خواب دیده ام

ما کدام ها را خواب می بینیم؟ خواب های دیروز یا خواب های امروز را؟ یعنی امکان دارد یک روز بیاید که من باز با تعجب بپرسم : این ها را من نوشته ام ؟و فکر کنم که اینها خاطرت کس دیگری است؟ و دلم نخواهد برگردم و ها هایم را پاک کنم؟ که توی آوازهای اردیبهشت، از بین آنهمه نارنج یکی صدایم کرده باشد و گفته باشم: ها ؟

1- نام محله ای قدیمی در رشت

2- بقعه ای در رشت ( بقعه ی خواهر امام )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:45  توسط هانی کوچکی  | 

بچه کبوتر های تو به یک آسمان

بچه دست های تو به آسمان دیگری رفتند

اشک های تو بر یک زمین

چشمهای تو به آسمان دیگری رفتند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:4  توسط هانی کوچکی  | 

چندی پیش ای میلی به دپارتمان ثبت نام دانشگاه McGill (مک گیل) که جزو 3 دانشگاه برتر کانداست زدم. این برتری را علاوه کردم که حدس بزنید احتمالا چند درخواست و ای میل در روز دریافت می کنند. درایمیلم سوالی پرسیده بودم که جوابش در سایت رسمی دانشگاه موجود بود اما من نتوانسته بودم آن را پیدا کنم. در کمتر از 48 ساعت ای میلی که به طور خاص به سوال من جواب میداد- و نه ایمیل حاضر آماده ای که به صورت خودکار برای کاربر فرستاده می شود و البته شرکت های ایرانی خیلی به آن علاقه دارند- دریافت کردم. این ایمیل به دو زبان فرانسه و انگلیسی به علاوه ی لینک مربوطه برای من فرستاده شد.

از زمانی که اولین امتحان ترم پاییز را در دانشگاه آزاد تهران داده ام بیش از 35 روز- 840 ساعت و از آخرین امتحان 408 ساعت می گذرد و من هنوز نمره هایم را نگرفته ام. با اینهمه فرصت ثبت نام ترم بعد تمام شده است !!. در تمام این مدت که به دانشگاه زنگ می زدم با جمله ی «همین هفته نمره ها اعلام می شوند مواجه می شدم. آخرین روز آمد و اعلام نشدند و درست همین جا کارشناس آموزش فرمودند که نمره های شما به ما ربطی ندارند!! » وبلافاصله هم گوشی را قطع کرد! خیلی دوست داشتم بگویم: «لطفا به استادها بگویید دفعه ی دیگر که می خواهند راجع به بی نظمی و تنبلی دانشجوها سخنرانی کنند ، قبلش حداقل "سخنی درباره ی درس... " صم .د  به .رنگی را بخوانند. شما هم بخوانید . البته اگر می توانید .»

من اگر کاره ای در این مملکت بودم استادهای اینچنینی را مجبور می کردم هزار بار حرف هایی را که در مورد دانشجوها می گویند با فاعل شخص اول بنویسند. همچنین کاری می کردم که چیزی به نام حقوق دریافتی به مدت حداقل 3 ماه به کارکنانی که عموما هیچ چیز به آنها ربطی ندارد، ربطی نداشته باشد! والسلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:20  توسط هانی کوچکی  | 

1- در میان ما ایرانیان مثلی هست که می گوید« گدایی کن تا محتاج خلق نشوی » خرد به ما می گوید گدایی لازم نیست . باید کار کرد ..کار باید از روی علم و بر پایه ی امانت و دلسوزی باشد . اگر ده پانزده سال به این طریق کار بکنیم  دیگر چندان احتیاجی به کمک دیگران نخواهیم داشت و اگر احتیاجی باشد به صورت احتیاج متقابل و دو جانبه خواهد بود...همین ایامی ( فروردین 1343) که نگارنده مشغول تهیه ی این مقاله است کنفرانس بازرگانی در ژنو منعقد است ...و 123 مملکت با تقریبا 1500 نماینده و کارشناس در آنجا مشغول کارند...مقصود و منظور اساسی این کنفرانس عظیم این است که راه و چاره ای بیابند تا بلکه به جای 4/4درصد افزایش سالیانه ی قدرت و رفاه اقتصادی کشورهای عقب افتاده که اسمشان را «ملل در حال ترقی» گذاشته اند از این پس سالیانه به 5 درصد برسد...گزارش نامبرده تصریح می نماید  که [..]اگر این مقصود از قوه به فعل درآید باز 80 سال زمان لازم خواهد بود تا از لحاظ نیرو و رفاه اقتصادی این کشورها به پای ممالک مترقی اروپا برسند و 120 سال لازم خواهد بود تا بپای آمریکا برسند...

در هر صورت پیشامد روزگار ما را امروز بکسانی محتاج ساخته است که تا دیروز و تا اندازه ای هم همین امروز بما محتاج بوده و هستند و نقدا با احتیاج مبرمی که از گهواره تا بگور و از کاغذ قرآنمان تا چلوار کفنمان بدانها داریم برایمان مقدور و میسر نیست که «عطایشان را به لقایشان » ببخشیم . ...زمان ما با زمان پدرانمان این تفاوت را پیدا کرده است که دیگر در مقابل آوازهای ناهنجار نمی توانیم بگوییم «زیبقم در گوش کن تا نشنوم/ یا درم بگشای تا بیرون روم » عقل به ما می گوید که ما ایرانیان باید در راه اصلاح و تهذیب خود و فرزندان خود به مقامی برسیم که برای آدم حقیقت گو ولو آن حقیقت مبنی بر مذمت ما و...باشد احترام قائل بشویم و گفته را در نظر بگیریم نه گوینده را...خرد به ما می گوید که اگر ما تغییر رویه و اخلاق ندهیم و حاضر نشویم که وضع و احوال خودمان را با نظر انصاف و واقع بینی بسنجیم و درصدد اصلاح خود برنیاییم ممکن است کم کم در میان مردم روزگار و ملت های دنیای امروز و ... همچنین در بازار معاملات و داد و ستد جهانی و در جریانات همگانی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بدنام شویم ...و باسم اینکه در معاملات مرد امانت و درستی و تدین نیستیم باکراه ما معامله نمایند و حتی خواهی نخواهی مناسبات خود را با ما در تحت نظارت و مراقبت مخصوص قرار بدهند....

از جمله اروپاییهای بسیار معدودی که مشهور است ایران و ایرانیان را خوب شناخته اند گوبینو دیپلمات و دانشمند معروف فرانسوی است که دو بار در ایران ماموریت سیا.سی داشته  (..از 1855 تا 1858 میلادی و .. از 861 تا 1862 میلادی ... در باره ی ما ایرانیان نوشته که از آن جمله است :

« ایرانیها تمام آنچه را عربها از فهم آن عاجزند می فهمند و هوش آنان هر معنایی را در می یابد . چیزی که هست فهم و شعور ایرانی ها استوار نیست و قوه ی تعلقشان اندک است ولی آن چیزی که بیشتر از همه چیز ایرانیان فاقد آن هستند وجدان است »

2- این متن ( خلقیات ما ایرانیان ) رو محمد علی جمالزاده ی عزیز 50 سال پیش نوشته ولی من همش فکر می کنم مال همین دیروزه

من یه بخش کوچک از مقاله ی بسیار خوندنیش رو اینجا آوردم و تو همین بخش کوچیک هم یه سری جمله ها رو جهت رعایت حوصله ی خواننده ی گرامی حذف کردم که نقطه چین ها نشون دهنده ی حذفیات اند

3- رفتم گلفروشی . پیاز سنبل رو پیشخون بود پرسیدم دونه ای چند گفت 2000 تومن. با خودم گفتم سنبل گلدونی 1000 تومنه و نخریدم. رفتم یه گلفروشی معروف واسه خریدن گلدون پرسیدم امسال پیاز سنبل نیاوردین؟ گفت چرا ولی کم بود واسه تولید خودمون کاشتیم. گفتم من یه جا دیدم 2000 تومن نخریدم گفت حتما بخرین. امسال عید سنبل خیلی گرون میشه. آخه دیگه نمیاد ایران!

3- نوشته که مال من نیست اما زحمت تایپش رو تقدیم می کنم به تو مهندس شریف مملکت که از یه دانشگاه تاپ فوق گرفتی ماهی 6 ملیون تومن درآمدته و همسرت هم همینقدر می گیره ، دو تا خونه تو یه جای خوب شهر داری و الان که داریم به قهقرا می ریم تو خوشحالی چون داری میری دلار بخری که وقتی همه مون رسیدیم ته قهقرا اونا رو بفروشی و به خاطر سودی که شاید اندازه ی یه دونه حقوقت بشه با بدبختی مردمت حال کنی . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 20:19  توسط هانی کوچکی  | 

"سرباز"


از این خاک شروع می کنیم

که خون تو را در راه می گذارد  می رود

فرماندهی که رنگین تر است


این پیراهن تو نیست ؟

که بوی جوانی باد می دهد؟

این کلاه تو نیست؟

موهایت را نشان بده سرباز

تا رنگین تر را تعیین کند شب

مادرت را نشان بده بدانیم

یونیفورم تو روی بالش کی شسته می شود


حالا از ه حرف بزن

که کنده شده از تن پدر

از آ که دنبال پاره اش می گردد

از پنهان که سیگار را برایت روشن کرد

بگو چطور ممکن است؟

پنج سالگی چشمت  آنهم یکباره

سوار اتوبوس شود

و درست در حدقه های تو بنشیند؟


از پتوی زمخت روی جوانی پوست

از جوانی پوست زیر عطر افتر شیو

از زنی که در سالهای بعد

منتظر ترخیص تو در سالهای قبل بود


از چه ها که می شد کُشتِ گلوله حرف بزن


به واریس بر می گردیم

که تا تلفن دوان دوان دوان

و مرگ گوشی را از دستش می گیرد آرام آرام آرام

روی زمین می ریزد تند

از خاطره ی مادرت حرف بزن

با تک تک دندان هایت

که شناسایی می کند لای خون


از چاهار سالگی بگو

چه شد که شانه های پدر

به برجک نگهبانی رسید؟

و گلوله ای که برای دشمن فکر می کردیم

با فکر می کنی تو دشمن شد؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:2  توسط هانی کوچکی  | 


تولد وبلاگت مبارک سینا فرهمند عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:27  توسط هانی کوچکی  | 

فقط برای اینکه بد قولی نکرده باشم ، اول از همه به خودم

آمده ام به سوال پست قبل جواب بدهم . به صورت سوال در هوای جلوی چشم هایم نگاه می کنم و می پرسم چرا؟ اصلا چه اهمیتی دارد. برای کی مهم است که بداند. جواب این سوال ارزشی نداشت. از اول هم نداشت . اما جوابش باز می شد به دنیایی که ربطی به ادبیات ما و هیچ کسی ندارد . شاید این تصور باشد که نوعی بازی در میان است اما نیست. جواب این سوال بیشتر از چند خط ساده و مختصر تقریبا دو پاراگراف ذهن من و وقت بی ارزش و با ارزش می گیرد و جواب دادن به آن آب نیست که نطلبیده اش هم مراد باشد. دیرتر که حوصله ای باشد جوابش را میدهم

یک واژه: پاساد: کسی که خود را مراقبت کند از گفتن سخن بیهوده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:36  توسط هانی کوچکی  | 

 

 

فکر می کنید چرا درختی که بیش از همه در ادبیات قدیم ما حضور دارد سرو است؟ سرو از کجا و چرا بین این همه کلمه ریشه دوانده؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:19  توسط هانی کوچکی  | 

 

"معماری وسیله ی واقعی سنجش فرهنگ یک ملت بوده و هست. هنگامی که ملتی می تواند مبل ها و لوستر های زیبا بسازد اما هر روزه بدترین ساختمانها را می سازد، دلالت بر اوضاع نابسامان و تاریک آن جامعه دارد . اوضاعی که در مجموع، بی نظمی و عدم قدرت سازماندهی آن ملت را به اثبات می رساند"

: هرمان موتسیوس Herman Muthesius در سال ۱۹۱۱ چنین می نویسد ...

 

منبع: کتاب زیبایی شناسی در معماری - گروتر - ترجمه ی جهانشاه پاکزاد - چاپ پنجم - صفحه ی ۵۴ - ( انتشارات دانشگاه شهید بهشتی )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:22  توسط هانی کوچکی  | 

 

شهامت ...در ادامه ی این نقطه چین مشکل بزرگی وجود دارد و آن وابستگی انکار ناپذیر مفاهیم اینچنینی به تاویل شخصی است . من اجراهای بیشماری از این مفهوم را می بینم و همانقدر که به اجرا کنندگان حق می دهم این اجراها را شهامت بدانند - چون آنها حق دارند نظر شخصی خودشان را داشته باشند - به خودم حق می دهم که به نظرات شخصی آنها پوزخند بزنم - چون من هم حق دارم نظر شخصی خودم را داشته باشم

 نگاه کردن توی چشم ملتی که نمی توانند هیچ جا را ببینند و شروع کردن جمله با " اکنون در پرتو این آفتاب درخشان ..."شهامت می خواهد- اگر از زاویه خاصی نگاه کنیم

مرمت آرامگاهی2500 ساله با میلگرد زنگ زده، تراشیدن سنگ های باستانی اش و زدن ملات سیمان به اینجا و آنجایش شهامت می خواهد- اگر از زاویه خاصی نگاه کنیم

نگاه کردن در چهره ی دوستی مهربان و گفتن جمله ای پرخاشگرانه شهامت می خواهد

گذاشتن یک صندلی در پیاده رو زل زدن به شخصی ترین حریم ها ، رد شدن از چراغ های قرمز ، پرت کردن کیسه ی زباله از پنجره به کوچه....شهامت می خواهد اما

شبی در ۱۵۰۰ سال پیش آنها دور هم جمع شدند اولی یک مشت خاک از زمین برداشت و گفت: ما با این می سازیم ،قوسی بزرگ تر از قوس هایی که روم به خودش دیده است.دومی و سومی هیجان زده گفتند : بزرگ تر از قوس هایی که دنیا به خودش دیده است. اولی ادامه داد:  که پس از آن دیگر نخواهد دید .چهارمی گفت : قوسی به این بزرگی ؟! بیشتر از ۲۵ گز ؟! آن هم با خشت؟! پیش از آنکه تمامش کنید خواهد ریخت . ما مضحکه ی دنیا خواهیم شد اما

آنها آنچه را که در خواب هم نادیدنی بود در بیداری دیدنی کردند و بر فراز ایوانی به عرض ۲۵ متر رویای آجریشان را ساختند. بدون هیچ تیر و ستونی . آنها بزرگ ترین قوس آجری دنیا را - که هرگز بزرگ تر از آن را ندید- به او عطا کردند، در ایوان مداین ، ایوان شهرها... هر جوری که نگاه می کنم ،از هر زاویه ای که نگاه می کنم فقط همین را می بینم: شهامت

 

 

 طاق کسری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 14:20  توسط هانی کوچکی  | 

 

من کم حوصله نیستم. فراموشکار هم و چون فراموشکار نیستم بین همه ی چیزهایی که همه وقت فراموش نمی کنم چیز هایی گم می شوند و من آنقد در گیر پر حوصلگی هام هستم که بر نمی گردم چرخی بزنم پیدایشان کنم. مثل یک صفحه لابه لای صفحات وبلاگ گم و گورم که رویش آرمین فرزام صفت شعرش را ننوشته است .. مثل گمشدن پرحوصله ی تخت جمشید پشت مشعل کوچک اسکندر . مثل گم کردن عمدی اسم خاص دوست در کلمه ی عام آدم ها . مثل گم کردن نا خواسته ی آدم ها پشت تاریخ معماری یونان و روم.  برنامه ام این است : این شعر را دوباره می نویسم ، بعد کمی غمگین می شوم ُ بعد می روم و یک استکان قهوه ی آماده تدارک می بینم ، بعد به نامهای خودم بر دیوار از پشت یک مشعل کوچک خیره می شوم هرچند" نشستن توی حاشیه ها دل بزرگ می خواهد "

و شما را با این شعرتنها می گذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20:9  توسط هانی کوچکی  | 

" آن روزها رفتند" این را می پسندم

من مُرد اما من همین را می پسندم

بر آستین خیس من رحمی نکردند

مِن بعد خون بر آستین را می پسندم

آن چهره یا این صورتک ؟ آری همین است

من این یکی - اندوهگین - را می پسندم

از آن کمان ِ مهربان طرفی نبستم

این قاه قاه ِ در کمین را می پسندم

شاهد نمی خواهم خدا از حد گذشته ست

والله خَیُر الماکِرین را می پسندم

آن صلح اول عشق را با خود نیاورد

آوردگاه آخرین را می پسندم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 12:21  توسط هانی کوچکی  | 

 

 راستش گاهی ... همین حالا دارم به این دو کلمه فکر می کنم : راستش.  راستِ چه ؟  گاهی . واقعا گاهی ؟ اگر این گاه آنقدر شاخص باشد که خودش را بیندازد روی تمام آن های زمان چه؟ آن گاه باید گفت همیشه ؟ حتی اگر همیشه اتفاق نیفتد؟  بگذریم.. اما چرا ؟ گاه ها نمی گذرند . آنها جایشان را با هم عوض می کنند. این گاهها در سبقتی بی رحمانه از همدیگر خط ساده ی زمان را به منحنی در هم پیچیده ای تبدیل می کنند. استکان را بر می داری و کنار بخار کتری انتظار می گذرانی تا لحظه ی صدای چای . اما می بینی که در کوچه ای در رشت می روی ، آنقدر سنگین و خیس و تند که انگار خودت یک قطره ی بزرگ باران باشی . گونه ات را که گرمتر خیس است یا سردتر ، پاک می کنی . با دست خیست می خواهی پلیور قرمزت را که بند کوله کشیده پایین ، برگردانی . می بینی که دست خیست روی شانه ی برهنه چیزی پیدا نمی کند. با دست سال ۱۳۸۰ اشک های سال ۱۳۷۹ را می بری روی شانه ی سال ۱۳۹۰ و برای اتفاق شوم سال ۱۳۸۰یک لیوان چای و یک نخ سیگار می ریزی.

دراز کشیده ای . عرق کرده و وا زده. ملافه چسبیده به پوستت. تکرار یک " ز"به این فضا نزدیک می شود از کنار گوشَت می گذرد و محو می شود. همین . ز . و در این فضا بین تو و ملافه چسبناکی پوستی معطر شروع می کند به شکل گرفتن ، رشد کردن و کامل شدن. پوست جسمی که منحنی یک  ز آن را زاییده است . دستت را می گذاری روی ملافه و می بینی که هیچ را بغل کرده ای.

راستش گاهی توانسته ام روزها کشته شوم بدون آنکه خون هیچ سالی ازمن بریزد.  توانسته ام هزار بار یک محال را به نام ِ مقدس ِ " شاید این بار " شروع کنم . اما آن روز به اتفاق ساده ای فکر کردم که جمله های بعدی را می زاید اما بعد از آنها می افتد . به اتفاق روزهای قبل فکر کردم : نگاهی که فنجان قهوه ی مرا بر می دارد گذرندگان عجول را به دَم ی که بر ترقوه درنگ می کند ترجیح داده است . همین طور آرام رو به تراس نشسته بودم و ناگهان دیدم که صدای آب از حمام ، مرا یاد قطره هایی نمی اندازد که می افتند روی موج های مشکی.  دیدم که این قطره ها دیگر نمی افتند روی موج های مشکی ،  روی شقیقه منحنی نمی شوند روی گردن شتاب نمی گیرند و یک لحظه توی گودی ترقوه درنگ نمی کنند. قطره هایی را دیدم که روی موزاییک ها عجله دارند خودشان را به مخلوط کف و موی طاق برسانند ... فهمیدم تمام شده است.

آنجا هم همین اتفاق افتاد . هر بار توی گرمای سگ کش خرداد یا برف بهمن می رفتم تا خانه ای که فکر می کردم تنهایی حقش نیست. که زیباتر از آن است که وقتی در را باز کند ، فقط برای بیرون رفتن یا برگشتن خودش به چند ثانیه بعد خودش باشد. همان وقت های این کشف به ظاهر راستین بود که تلاش کردم بدبختی هایم را پشت در بگذارم و با شوخی هایم وارد شوم . فکر می کردم که برای آن تنهایی سخت خواهد بود که در گرمای خرداد یا برف بهمن بیاید به خانه ای که تنهایی سگ کش ِ دو نفره حقش نیست. شد که شام دعوت شده را از توی نایلون کنار جاکفشی بردارم و بیایم .  شد که نامهربانی های کوچک را به مهربانی های کوچک بپیچم و بیایم و نبینم ، آنهم از زیباتر از آن ، که من بودم که خیال می کردم .از گاه ی به گاه دیگر می رفتم و ناگهان یک روز فهمیدم آنجا چرتکه و ترازو پیدا شده. ترازویی افلیج با یک کفه . همین . فهمیدم تمام شده است.

فکر می کنم گاه آن است که ۱۳۹۰م را بردارم و از در ۱۳۸۰ بروم بیرون .منحنی های درهم پیچیده نمی توانند با آدم های خطی هم راه باشند .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 15:20  توسط هانی کوچکی  | 

 

۱

چندی پیش قسمتی از یک کتاب را به صورت یک پست در وبلاگم قرار دادم. چند روز قبل از آن با کسانی – به صورت اتفاقی – مواجه شده بودم که می گفتند شیوه ی مبارزه شان با جامعه ای که به هنجارهای آنها بی احترامی کرده است ریختن زباله در خیابان ،  رد شدن از چراغ قرمز و چیز هایی از این قبیل است. راستش این پیش زمینه باعث شد نام کتاب را ننویسم. نه به خاطر دسته ای که نام بردم. با خودم فکر کردم که ممکن است کسانی هم باشند که از مطالب این کتاب شیوه ی دیگری از مبارزه اما از جنس همان دسته ی اول رادر پیش بگیرند . اما بعد نشستم و با خودم فکر کردم که این کار من هم نوعی سان . سور است. مگر نه اینکه آنها که سان . سور می کنند نگرانی هایی دارند و در مورد این نگرانی ها خودشان را محق می دانند ؟ به هرحال کتاب معرکه ای ! نیست . اما به دلیل مختصر بودن و زبان ساده اش برای آنها که وقت یا حوصله ی کافی برای مطالعه در حوزه ی علوم سیا. سی و یا اجتماعی ندارند کتاب خوبی است.  این کتاب بازی دادن دیگران را یاد می دهد. من سعی کردم که از آن بازی نخوردن  را یاد بگیرم

 نام کتاب :24 قانون حفظ قد.رت ( بیاموزید که چگونه دیگران را از سر راهتان کنار بزنیدو... )

مولف : رابرت گرین

مترجم : شهروز فرهنگ

ناشر: کلید آموزش

نوبت چاپ : چاپ اول ، خرداد 1385

قیمت : 13000 ریال

 

۲

 متاسفانه خودم هنوز این کتاب را تا آخر نخوانده ام . کتابی است که شاید مجبور باشید آن را آهسته ، تطبیقی ، با حوصله یا حتی سرسری بخوانید ،اما کتابی خواندنی و هیجان انگیز است ! و هرچند که متاسفانه مولفش را آنچنان که باید نمی شناسم کمترین فایده ی این کتاب این است که شما را با منابعی عالی آشنا می کند . نسخه ای که من دارم چاپ 83 است که البته من آن را پارسال خریدم .

نام کتاب : مجلس اول و نهادهای مشروطیت

مولف : علی اصغر حقدار

ناشر : مهرنامگ

چاپ اول : زمستان 83

قیمت : 85000 ریال

 

۳

یک کتاب بی ربط اما واقعا آموختنی!.. همه ی ما می دانیم که خیلی از کتاب هایی که  تحت عنوان روانشناسی – که من دوست دارم کلمه ی عمومی  را به آن اضافه کنم – می شناسیم و برای مخاطبان عام نوشته شده اند دارای قدری اطناب و تکرار هستند. اما اگر بپذیریم که کارکرد این نوع کتاب ها ربطی  به نبوغ ادبی نویسنده ندارد و خودمان هم کمی خلاقیت به خرج دهیم ، شاید بتوانیم چیزهای مفیدی از آنها بیاموزیم . کتابی که معرفی می شود شاید از آن دسته کتاب ها باشد که موقع خواندنش بگویید کاش پیش از اینها خوانده بودمش

نام کتاب : زنان شیفته WHOMEN WHO LOVE TOO MUCH  

نویسنده رابین نوروود Robin Norwood

مترجم : مهدی قراچه داغی

نوبت چاپ : هشتم ، 1389 ( اول 1378 )

بها : 3100 ریال  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 16:49  توسط هانی کوچکی  | 

 

خیلی زود می آیم، عکس های خوب م را می گذارم و حرف های تازه ام را می زنم . حرف هایی که دیگر مصرف نقل قول نباشند. با دهان دیگرم حرف مي زنم با گوش ديگر شما (به قول! نجدی)...با گوش هاي ديگري كه دوست دارم ...از دهاني كه كاش دوست داشته باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:54  توسط هانی کوچکی  | 

 

 

«در این باره باید گفت، کتاب‌هایی درباره صادق هدایت، فروغ فرخ زاد و موضوعاتی از جمله کف بینی و طالع بینی و عرفان‌های نوظهور، آموزش‌های خرافی و ترویج اباحه‌گری از جمله کتاب‌های جمع آوری شده‌اند.» ۱

 یک عمر گوشه گیری و این همنشینی...

 

۱ : نقل از http://www.khabaronline.ir/news-150214.aspx

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:4  توسط هانی کوچکی  | 

 

 

از کدام گوش تو خون می چکد روی زمین

که من با گوش دیگر تو حرف بزنم

که من حرف بزنم با گوش دیگرت؟

 

:  از مجموعه ی شعر خواهران این تابستان ، سروده ی بیژن نجدی بزرگ .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:49  توسط هانی کوچکی  | 

 

 

شده آنقدر از خودتان بدتان بيايد كه اگر گونه تان را پاك كنيد ندانيد دستتان كثيف شده يا صورتتان ؟

بشقاب غذا جلويم است. همين طور با تن بيجان ماهي ور مي روم. لحظه اي را تجسم مي كنم كه او را از آب گرفته اند. تكان هاي آخرش را مي بينم و از خودم مي پرسم اين ماهي براي چه كشته شده ؟ براي اينكه من  اينجا روبرويش نشسته باشم  در حالي كه امروز صبح....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 12:41  توسط هانی کوچکی  | 

 

 

به گريه هايي كه به ديوار آويخته ام برای آمدن تو فكر كن. به آنهمه  خنده و شوق در خیابان كه در چشم من مه مي شود . يك لحظه اقيانوس ها و صحراها را كنار بگذار و در خودت به حياط كوچكي نگاه كن كه در گوشه اش انسان كوچكي در خودش نشسته و گنجشك هاي لعنتي تو  روز را به رخش مي كشند. يك لحظه چشم بردار از آتشفشان ها و اين فنجان كوچك را ببین  كه بي هيچ هياهويي سرد مي شود. كم نمي شود از كم اگر نريزي در اين پياله خون. كم نمي شود از زياد اگر يك لحظه به چشم هاي من نگاه كني تا بداني كه بهتر است نيايي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:39  توسط هانی کوچکی  | 

 

دیگر ما نیستیم که از روی تو بپریم. برویم . حالا تو نبودي كه بريزي اشك خون ، خون نه .  بخوري خون دل ، خون نه . بجنگي با دنيا بدوي تا بیگانه و عيدي ما را گرفته باشي گذاشته باشي بر سفره ها، ...سرداب و سنگ و ساتور  ...سلطان و سكه و سان سور...سال هزار و سيصد وسي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:20  توسط هانی کوچکی  |